گزارش یک د ی و ا ن گ ی/گزارش یک د ی و ا ن گ یfairanblog.com منوچمحمود Sat, 03 May 2008 14:18:17 GMT am /?mode=DirectLink&id=196919 <p>مهرورزی های منوچ :</p><p /><p><a href="http://bankers.mihanblog.com/post-72.aspx">http://bankers.mihanblog.com/post-72.aspx</a></p><p /><p>یاد بگیریم ... !</p> همين ! Mon, 28 Apr 2008 17:54:37 GMT am /?mode=DirectLink&id=192550 <font size="2">خانم / آقاي <br /><br /><br />&quot; خدا &quot; ؛<br /><br />با شما هستم :<br /><br />تو لياقت منو نداشتي ... !<br /></font><div style="text-align: justify;"> </div> من Thu, 24 Apr 2008 12:23:50 GMT am /?mode=DirectLink&id=189022 <div style="text-align: justify;">افراي من ؛<br /><br />درود . <br /><br /> الان كه اين نامه رو واست مي نويسم ، مي دونم كه احتمالا تمايلي به خوندنش نداري . گوش ات به قول معروف ، از اين حرفا پره و ديگه نمي خواي بشنوي .<br /><br />افراي عزيزم ؛<br /><br />خودت مي دوني كه خيلي دوستت دارم . فوق العاده زياد ، و به همين دليل هم مطمئنم كه از من نمي رنجي ، چون به حسن نيتم ايمان داري . <br /><br />افراي خوب ؛<br /><br />تو در همه اين سال ها آموخته اي كه بجنگي . يكه و تنها . هميشه بار رواني زندگيت ، فقط و فقط بر دوش خودت بوده و بس . هيچ كس رو نداشته اي كه بهش اتكا كني . كه سر به روي شونه اش بذاري و گريه كني . كه بدوني كه كسي هست كه مي تونه پشت و پناهت باشه . <br /><br />افراي نازنينم ؛<br /><br />مي دونم اين همه سال تنهايي و مبارزه ، خسته ات كرده . از پا دراومده اي . حق داري . باور كن مي فهمم كه چه حس و حالي داري . مي دوني كه چقدر نگران تو و لطحظه هاي از دست رفته و لحظه هاي احتمالا خالي و سوخت شونده ات هستم . <br /><br />افراي مهربانم ؛<br /><br />تو از بسياري از اطرافيانت باهوش تر و تواناتري . چرا اجازه مي دي كه بسياري از اونها از تو پيش بيفتند و تو هميشه ، در همون جايي كه بودي ، در جا بزني ؟ اين به راستي چيزيه كه از دنيا مي خواي ؟ فكر مي كني سنت بيش از حد بالا رفته ؟ فكر مي كني براي دكترا و هر گونه فعاليت سازنده ديگه ، دير شده ؟ مي دوني بزرگترين دانشمندان و هنرمندان جهان ، شاهكار هاشون رو در سنين ميان سالي و يا كهنسالي آفريده ان ؟ آيا تنها به خاطر اين كه چند نفر از بچه هاي سال هاي بالاي دكترا ، از تو كم سن و سال تر هستند ، خودت رو باخته اي ... ؟! آيا واقعا مهمه ؟ نمي دونم ، شايد باشه ، ولي آيا اين به معناي پايان زندگيه ؟ كمي فكر كن . تو هميشه جنگيده اي كه اثبات كني راهي كه برگزيده اي ، درسته . حالا چرا دست از مبارزه برداشته اي و به انفعال رو كرده اي ؟ كه هر كس كه از راه مي رسه سرزنشت كنه ؟! كه همه به خودشون اجازه بدن كه هر طور كه مي خوان با تو برخورد كنن ... ؟!<br /><br />افرا !<br /><br />غرورت كجا رفته ؟ اون غرور سركش و وحشي و سرد كه به هيچ كس اجازه جسارت نمي داد ؟ وقتش نيست كه به خودت بياي ؟ آره ؟ وقتش نيست ؟ تو چيزهايي كه در طي اين سال ها بهشون رسيده اي رو ، ساده به دست نياورده اي كه اينك به راحتي بخواي از دستشون بدي ! فكر كن ! اگر تا به حال تونسته اي ، از حالا به بعد هم مي توني ! به ياد بيار كه هر وقت خواسته اي ، رسيده اي . اين اصل زندگي تو بود . خسته اي و تنها ، مي فهمم ، اما الان هنگام از پا در اومدن نيست. به خدا مي فهممت افرا . به خدا مي فهمم . تو مي توني . مي دونم كه مي توني . بدون ، كه مي توني . فقط كافيه بخواي . دوباره بخواي و اون وقت ، عصاي جادويي تو دوباره قدرتشو نشون مي ده و تو ... سر زنده تر از هميشه به پيش مي ري . <br /><br />فقط كافيه كه تلاش كني و تصميم گيري ، كه از اين رخوت و انفعال خارج شي . اون وقت ، <span style="font-style: italic; font-weight: bold;"> &quot; نتيجه سحرآميز افرا بودن &quot;</span> رو ، به تمامي درك مي كني . به تمامي ، افرا . پس بجنب . به خدا حيف توئه افرا . خودنت مي دوني از چه كساني حرف مي زنم . كساني كه اصلا از تو برتر نبوده ان ، فقط كار مردند و تلاش . تو هم مي توني . اگر اون ها تونسته ان ، تو كه حتما مي توني . بنابراين خودت رو نباز . تو حق نداري خودت رو دست كم بگيري . تو حق نداري منفعل باشي . تو حق نداري غرور جريحه دار شده ات رو بيش از اين آزار بدي . تو مي توني منحصر به فرد باشي افرا . يادته روياهاي سه - چهار سالگيت رو ؟ يادته اون انقلاب بزرگ ؟ چه بر سر اون افرا اومده ؟ افرا تو مي توني بهترين باشي . خودت مي دوني ولي مي خواي ايگنورش كني . چون بهترين بودن سخته ، زمانبره و انرژي مي خواد و تو حاضري با اين انفعال كنوني ، با ذلت ، زندگي كني ، ولي تن به برداشتن نخستين گام - سخت ترين گام - ندي ! آيا اين اون چيزيه كه تو از اين زندگي ، توقع داري ؟ اگر آره ، كه هيچ ، وگرنه ، منتظر پاسخ عملي تو به تلنگرم مي مونم و مي دونم كه پاسخ مي گيرم . يك پاسخ خوب و درخور . يك پاسخ شايان افرا . <br /><br />اين رو بدون كه من دوستتم . تنها دوستت و اينكه ، هيچ كس در اين دنيا حاضر نيست دست يك آدم شكست خورده رو بگيره . تو همين حالا شاهد خيلي چيزهايي . پس بلند شو . اين وظيفه توئه كه باعث سربلندي افرا بشي . باعث شناسوندن افراي واقعي و استعدادها و توانايي هاي پايان ناپذيرش . اين وظيفه توئه كه افرا رو در دنيا جاودانه كني . تو مي توني ، افرا . تو مي توني . فقط بخواه . بلند شو . گام بردار . بدون كه پيروزي .<br /><br />خوب ، من ديگه برم . زودتر پاسخم رو بده . مي دوني كه سربلندي تو ، بزرگترين آرزوي زندگي منه . پس به پاخيز و ايمان داشته باش . به خودت ايمان داشته باش دوست خوب من .<br /><br />دوستت دارم افرا .<br /><br />خيلي دوستت دارم . <br /><br />خودت مي دوني .<br /><br />هميشه دوست تو :<br /><br />من .<br /></div><div> </div> مانیفست Fri, 18 Apr 2008 11:02:27 GMT am /?mode=DirectLink&id=183324 غر می زنم ، پس هستم ... ! در من تنیدگی Fri, 11 Apr 2008 14:32:46 GMT am /?mode=DirectLink&id=177424 <p align="justify">دیشب شبی بود عمیقا خورد کننده . همراه با لذتی غریب و رضایتی مبهم از خود . شب امید و امیدواری ای بی بنیان . غریب شبی بود دیشب . من از این شب ها زیاد دارم و در عین حال ، همیشه از این غرابتشون شگفت زده می شم . </p><p align="justify">دیشب شب اشک بود و لبخند . شب امید در اوج نا امیدی ای دردناک . شب سبکبالی و سنگینی . شب خدا و بی خدایی . شب عود و هات چاکلت و شکلات تلخ . شب رایحه خورشید . شب چند لحظه حلال دانستن شادمانی ای هرچند مخفی و گمشده در اعماق قلب و وجود . شب پذیرفتن حق چند لحظه شاد بودن . فقط چند لحظه . &quot; فقط &quot; چند لحظه . </p><p align="justify">غریب شبی بود ، دیشب . نمی دونم . شب همه و هیچ  . که همه چیز هست ، بدون ژرفا و در عین حال فوق العاده عمیق . عمیق اما ناپایدار . شاید هم سطحی و ناپایدار . نمی دونم ، ولی فکر نمی کنم که سطحی بود . فکر نمی کنم . عمق داشت . اینو مطمئنم . گفتم که ، عمیق و ناپایدار . </p><p align="justify">بود . شبی بود دیشب . شبی غریب . شب همه حس های مبهم و ناشناخته و پیچیده . شب همه چیز و هیچ چیز . شب سادگی و در هم تنیدگی . شبی بود دیشب . شبی بود . شبی .</p>